در شهر فولا جشنواره سالانه باد برگزار میشود؛ رویدادی که به افسانه همکاری مردم با پوکمون افسانهای لوگیا پیوند دارد. اش کچام و پیکاچو در جریان جشن با چند نفر از ساکنان و مسافران آشنا میشوند که هرکدام رابطه متفاوتی با پوکمونها دارند: زنی که درباره تجربهاش اغراق میکند، پژوهشگری کماعتمادبهنفس، پیرزنی که از پوکمونها دوری میکند، ورزشکاری آسیبدیده و دختر نوجوانی که برای کمک به برادرش آمده است. وقتی مجموعهای از حوادث نظم جشنواره را به هم میزند و آتشسوزی همراه با مادهای سمی جنگل و شهر را تهدید میکند، این آدمهای جدا از هم مجبور میشوند به یکدیگر و پوکمونهایشان اعتماد کنند. ماجرا به جای تمرکز فقط بر اش، نقش چند شخصیت را در حل بحران کنار هم قرار میدهد. مضمون اصلی فیلم این است که توان یک جامعه از همکاری افرادی میآید که ضعفها و تواناییهای متفاوتی دارند و هیچکس به تنهایی نمیتواند شهر را نجات دهد.